|
|
|
|
|
فكر كنم براي گرامي داشت نام و ياد استاد بزرگ "منوچهر احترامي " كارم داشت به چهلُم ايشان مي كشيد اين بحر رو تقديم ميكنم به روح بلند ايشون... البته در دو قسمت
دو سه شب پيش دمي گرم شد اين چشم و بشد خواب... بديدم كه فرود آمده ام بر سر راهي به دهي كوچك و همچون كتب كودك و آميخته با رنگ و لعابي و چنان دفتر نقاشي شش سالگي ام قهوه اي و قرمز و آبي و درختان پر سيب و همه مرغان و خروسان به حنا كرده پر خويش خضيب و بشنيدم ز فضا رايحه ي طيب و بسي روح فزا را.
بشدم مات از آن صحنه ي پر نقش و پر از راز و بسي وحشت و دلشوره بيفتاد به جانم، كه ندانم به كجا آمده ام، بهر چه بود آمدنم،حال خدايا چه كنم،واي برس داد مرا، هاي كسي نيست بگويد كه روم بنده كجا را؟
به همان حال كه من هاج و كمي واج نگاهيده بُدم بر در و ديوار و شگفتيده شدم زان همه اسراار،صدايي ز پس سر به خود آورد مرا: هاي غريبه تو كه هستي كه سر خاك نشستي؟پسري يا كه...خدايا تو چرا چارقدت را به سر خويش نبستي؟نفسم در قفس سينه بشد حبس ، بگفتم:سر شب بود ودمي گرم شد اين چشم و فقط خواسته بودم بگذارم كپه ي مرگْ سر تخت وبخوابم،به خدا خويش ندانم ز كدامين جهت و وز چه جهت پاي نهادم به چنين جاي، كه هستي؟نه ببينند دو چشمان تًر بنده قفا را.
پسرك چون جت و چون فشفشه چرخيد و بيامد جلوي چشم من و گفت:چو من زاده شدم نام نهادند مرا قلقلي اما همه ي اهل محل حال صدايم بنمايند قليدون،به همين صيغه فريدون بشناسند اخا را. ..
ان شاءالله بقيه در پست بعدي
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 9:42 توسط محافظه کار
|
|
||
|
|
|
|
|
این داستان؛ شاید* واقعی است . . .
همه آرام گرفتند و بخفتند به غیراز منٍ درمانده و خسته، دَمَکی چشم نبسته،حدقه از قدح چشم بجسته،تو ببین دیده ام و مردمک چشم نگو بلکه بگو نرگس شهلا،نه،بگو کاسه ی پرخون، جزَواتم شده لیلا و من شبزده مجنون وخورم غم که سیاهی همه جا سایه فکنده،همه درخواب عزیزان خزنده وجونده وپرنده وهم آهوی رمنده، همگی نازکننده،کمراین منٍ مضطرشده چون خمگهِ چوگان و شوندآن همه مذکورفقط دنده به دنده،زکجا فهم نمایندهمه حال منِ روبه فنا را.
امتحان دارم و فردانبود گاه سیاحت که بود روز قیامت، نبود درمن بیچاره شهامت که تقلب کنم ازدستِ بغل دست و شوم مست زنمره،مرض ازشخصٍ خودم بود،خودم دانم و لازم نبود هیچ کسی برسرمن کوبدوگوید که ازآغازهمین ترم نکردی به کتابت تو نگاهی و نبردی به "نظامی"و"سنایی"و"بیان" نیمچه راهی و شود خاک دو عالم به سرت چونکه بخواهی ز بغل دستِ خودت پاسخ و او هم بکند سوی تو راهی همه ی جور و جفا را.
بکُش ای عزوجل بنده ی بی نام و نشان را به همین شب که چنان روز جزا پر هیجان است و پر از آه و فغان است و چه گویم که چنین است و چنان است و مرا مرگ بده چون که دگر هیچ از این زندگی پوچ نخواهم ،به درک رتبه نیاوردم از این ترم و نشد نمره الف عاید من، هیچ نخواهم،مکن ای صبح طلوع و مرسان باد صبا را.
دَمَکی صبر چه بود؟ این نفس گرم ز مجرای که بود؟ آه چرا پنجره باز است؟خدایا تو که هستی که پَسٍ پنجره هستی نکند وهم و خیالی؟نتوانی که زنی حرف؟بنالی؟ قًَسَمَت می دهم ای هرچه که هستی به عزیزت، وبه هرکس که پرستی برو از وهم وخیالٍ منٍ بیچاره، جرقه کًمَکی صبر،خدایا، نکند این تو همان خواستگاری که دو روزیست مرا کرده زافسانه وفرزانه همی خواستگاری، همه ی خاک دوعالم به سرم نصف شب اینجا چه کنی ؟ ایزد ِپاک از چه جهت روز پدیدار نموده است؟ به گوشت تو فرو کن به خدا نگذرم از جمله گناهان تو چون بی خبر وهیچ قراری و مداری و چنان بتمن ویا زال به دیدار من آیی و ز من بعله بخواهی و بگو برمن مضطر که تو ای گل به سر آیا خبر نیت خودرا به پدر یا که به مادر برساندی و دل نازکشان را زغم و درد رهاندی؟اگر این کار نکردی به دیار خودت ای یار برو آخر این ترم و زمن گوی به پیش پدروبار دگر چون که بیایی نه از اینجات دهم راه که بایست ببینم سرت از پنجره ی بنز و شود پاسخ من مثبت از آنجا و بدان حال ببوسی تو دو دستان قضا را.
دگرم نیست بهانه ،تو به من نام نگفتی و ولیکن به تو گویم که مرا نام بود نیک ؛ترانه.رخ خود سوی من آورد همان شاهپر و گفت که من بنده ی آن ایزد داناملک الموت عظیمم! تو چه گفتی؟ملک الموت عظیمی؟خود فرزانه مرا گفت که در فال من آورده شده نام تو آرش نه ببخشید سیاوش،بود این اسم و یا مایه ی زهر ترک من به خدا خسته ام و حال ندارم،بود این نام تو آیا؟چه نگاهی به من انداخت بگفتا تو چقدر حرف زنی قبل تو جان پسری را بگرفتم لغتی بیش نگفت:«آخ».منم بنده ی آن عز وجل، نام که گفتم :ملک الموت !اجل! فکم افتاد کف خانه و من واله و دیوانه نشستم بغل بستر افسانه و هی چنگ زدم بر سر فرزانه و قلبم پر آشوب و کمی مانده به سنکوب، به زاری دهنم باز شد و گفتمش ای حضرت والا مرگ حق است برای همه چون من،کًمَکی دیرتر از این نه که حالا،بده فرصت به من و قبض مکن دخت فتی' را.
چه نگاهی به من انداخت اجل،گفت:نترس ای بشر نیک، خدا بهر توفی بفرستاد مرا لیک زبس فک زده ای ساعت مرگ تو گذشته است و بدین حال،خداوند تو را داد زمانی که دمی فکر کنی حرف نرانی،بنشین درس بخوان،زندگیت پوچ نخوان تا پس از این نیمه شب از رب تو نخواهی که تو را مرگ دهد بلکه بگو برگ دهد بار دهد،فکرو به همراش به شعر تو کمی قافیه ی بکر دهد، من بروم لیک بدان این بود آن مهلت اُخری و میندش که داری تو غدا* را.
شب بعدی... بکش ای عزوجل بنده ی بی نام و نشان را به همین شب که چنان روز جزا پر هیجان است و مرا مرگ بده چون که دگر هیچ از این زندگی پوچ نخواهم به درک رتبه نیاوردم از این ترم،کمی صبر چه بود ؟این نفس گرم ز مجرای که بود؟آه چرا پنجره باز است،خدارا...
*نسخه بدل:می تواند،حتماً(بدون شک) *به معنای فردا
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:56 توسط محافظه کار
|
|
||
|
|
|
|
|
تقدیم به خودم و تمام ادبیاتی های قافیه اندیش و«ت تن تن» دان *
بگذار با زبان خودت بگو یم... به مذاقم خوش نمی آید: «نثر عمودی» برای من به وزنٍ مفاعیلن مفاعیلن فعولن* از عشق بگو
*پاسخ به بی منطق ترین حرف
*در راستای اطلاع شمایان:«مفاعیلن مفاعیلن فعولن» از اوزان مثنوی هایی با محوریتlovemaking & romance می باشد دَ رم رم رم دَ رم رم رم د دم دم زدی ضربت، زدم ضربت، بنوشش:for example |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 22:40 توسط محافظه کار
|
|
||
|
|
|
|
|
این پست تنها جهت مقرون شدن به پست پنجم ایجاد شده و .. .. .. .. .. . همین |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:41 توسط محافظه کار
|
|
||
|
|
|
|
|
به علت عضویت نا بهنگام در جامعه ی بلاگریون و بلاگریات وبه رسم ادب، عشق، عادت (البته ازنوع گزینه ی ثانی)به خواجه ی شیراز،
زده ام فالی:
****************** ****************** گفتم سخن تو گفت حافظ گفتا شادی همه لطیفه گویان صلوات
*فیلتر می شدم شما جوابمو میدادید؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 17:10 توسط محافظه کار
|
|
||
|
|
|
|
|
از من سلام...
حال شما ؟؟؟ .... بال شما*؟؟؟؟؟ *به یاد گلایه ی قیصرامین پورکه: این روزها همه می پرسند حالت چطور است؟ اما کسی نمی پرسد:بالت...؟ (یه چیزی تو همین مایه ها) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:25 توسط محافظه کار
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:9 توسط محافظه کار
|
|
||